هر بار که سیمایِ تو در آینه‌ها نیست
انگار که در دشتِ دلم هیچ صفا نیست

خاموش شدم، از مِی و میخانه گذشتم
در کنجِ دلم جز غمِ دیدارِ شُما نیست

هر دم که نسیمِ سحرت از سرِ ما رفت
انگار که در باغِ دلم شور و نوا نیست

هر روز که یادِ تو نیاید به سراغم
خورشیدِ دلم تیره، در آن نورِ ضِیا نیست

چشمانِ تو آبی‌ست، درخشنده چو مهتاب
این آبیِ پاکیزه مگر نورِ خدا نیست

دل را تو مرنجان که آیینهٔ شکسته
دوریِ تو، جانانم، در طاقتِ ما نیستهر بار که سیمایِ تو در آینه‌ها نیست
انگار که در دشتِ دلم هیچ صفا نیست

خاموش شدم، از مِی و میخانه گذشتم
در کنجِ دلم جز غمِ دیدارِ شُما نیست

آن دم که نسیمِ سحرت از سرِ ما رفت
دیدم که در باغِ دلم شور و نوا نیست

هر لحظه که یادِ تو نیاید به سراغم
خورشیدِ دلم تیره، در آن نورِ ضِیا نیست

چشمانِ تو آبی‌ست، درخشنده چو مهتاب
این آبیِ پاکیزه مگر نورِ خدا نیست

دل را تو مرنجان که آیینهٔ شکسته
دوریِ تو در ظرفیت طاقت ما نیست

#سعید_ناصری_مقدم
#غزل۱۷آذر۴۰۴