مادر
شب و سوسو زدن در خانه ی دل
رها در کنج آن کاشانه ی دل
صدا میآید از تصویر و دیوار
کجارفت آن هیاهو؟نیست غمخوار
به خلوتگاهِ خود تنهایِ تنهاست
غمی سنگین درآن خانه هویداست
غمِ آن خانهاش دیوانهام کرد
نه یاری، همدمی، ویرانهام کرد
اتاقها خالی از اولاد بودند
که روزی از هیاهو شاد بودند
همه رفتند و او با غصّهها ماند
سرودِبیکسی درگوشِ خود خواند
چرا این خانه دلگیر است مادر؟
دچارِ شامِ شبگیر است مادر
عزیزم! مادرت تنهاست، برگرد
دمادم مونسش غمهاست، برگرد
برو گرمایِ آن کاشانه اش باش
چراغی در شبِ پروانه اش باش
ببوس آن دستهایِ خستهاش را
نگاهش را، دل بشکستهاش را
و روزی میرسدآن خانه سرداست
که برجانت فقط یک کوه درداست
دگر در خانه آوایی نباشد
نشان از صوت لالایی نباشد
سعیدم، حسرتی در سینه دارم
غبارِ غصّه بر آیینه دارم
ببخشایم اگر دور از تو ماندم
غمِ سنگین به جانِ تو نشاندم
حلالم کن ندانستم بهایت
سر و جانم فدایِ خاکِ پایت
کنون برگشتهام با چشمِ گریان
به درگاهت پناه آوردم ای جان
بیا مادر که قلبم بیقرار است
خزانم با حضورت چون بهار است
#سعید_ناصری_مقدم
#مادر۲٠خرداد۴٠۵
#روحت_شاد
آدرس کانال اشعارم درتلگرام