غم مخور
آیههای عاشقی را خوانده از جان، غم مخور
جانِ ناقابل به کف دارد پریشان، غم مخور
سوخت اوراقِ وجودش از فراقت، جانِ من!
گر بفرمایی میآید آن پشیمان، غم مخور
نیمهشبها تا سحر بیدار میماند که باز
سر کند با یادِ رویت زار و نالان، غم مخور
غرقِ دریایِ تو گشته، مست و بیپروا دگر
گشته از نامهربانیها گریزان، غم مخور
طعمِ شیرینِ لبانت دل ز دنیا میبرد
آورَد دل با نگاهت رو به ایمان، غم مخور
جانِ جانانم! بیا دستی بکش بر رویِ من
دستِ تو مرهم بوَد بر دردِ هجران، غم مخور
#سعید_ناصری_مقدم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:54 توسط سعیدناصری مقدم
|
آدرس کانال اشعارم درتلگرام