درمان نمی شود
این روزگارِ تلخ به سامان نمیشود
بغضی که در گلو ست خروشان نمیشود
فریادِ خستهای که در این سینه حبس شد
چون مرغ پرشکسته غزلخوان نمیشود
سهمم دویدن است در آن جادهی طویل
دردیست پشتِ فاصله، پنهان نمیشود
من سادهدل که جان به خیال تو دادهام
آن قلبِ سنگ وتیره که رحمان نمیشود
تاریک شد مسیر و ندارم دگر امید
نوری چو آن نگاه ، فروزان نمیشود
قلبم شکست و بعدِ تو آواره شد دلم
این دردِ بیکرانه که درمان نمیشود
#سعید_ناصری_مقدم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:57 توسط سعیدناصری مقدم
|
آدرس کانال اشعارم درتلگرام