​این روزگارِ تلخ به سامان نمی‌شود
بغضی‌ که در گلو ست خروشان نمی‌شود

​فریادِ خسته‌ای که در این سینه حبس شد
چون مرغ پرشکسته غزل‌خوان نمی‌شود

​سهمم دویدن است در آن جاده‌ی طویل
دردیست پشتِ فاصله، پنهان نمی‌شود

​من ساده‌دل که جان به خیال تو داده‌ام
آن قلبِ سنگ وتیره که رحمان نمی‌شود

​تاریک شد مسیر و ندارم دگر امید
نوری چو آن نگاه ، فروزان نمی‌شود

​قلبم شکست و بعدِ تو آواره شد دلم
این دردِ بی‌کرانه که درمان نمی‌شود

#سعید_ناصری_مقدم